تبليغاتX
شبهای تنهایی(نامه هایم بر باد)

شبهای تنهایی(نامه هایم بر باد)

تقدیم به همه تنهایان شب

ثانیه ها

تقدیم به عقربه ی ساعت شمارم منا که هر لحظه ثانیه وار دنبالشم

 

تو عقربه ی ساعته ساعت دیوار                من می دوم هر لحظه پیت ثانیه وار

تا لحظه ای آسوده کنارت باشم                  تا همسفرت باشم و یارت باشم

افسوس ولی مجال همین یک لحظه است      تا فکر کنم فرصت من بگذشته است

یک دوره دگر به پیش رویم دارم               عمریست که تعقیب تو گشته است کارم

این ثانیه از گذار عمرش خسته است           اما چه کند.به جان ساعت بسته است

یا از پس ساعت است و از او پیش است      یک لحظه فقط کنار عشق خویش است

یک ثانیه را دمی کنارت بودن                 زیباترش از که در عبادت بودن

ای کاش که این زمان دمی جم نخورد         تا ثانیه هم دمی تبسم بکند

ار گردش این زمان بیافتد دستم                این عقربه ها به نخ به هم می بستم

تا شاد شوند. خیالشان آسوده                   عمرش نشود هدر ولی بیهوده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 18:40  توسط مشکی پوش  | 

رسم روزگار

آن روزها را یاد باد                                         لعنت بر آن صیاد بود

روزی که صیادم شدی                                     آن روز را بر باد باد

 

افتاد دل در دام تو                                           شد چند روزی رام تو

آخر دلم بیدار شد                                            اینگونه شد فرجام تو

 

رفتی و من نالان شدم                                      سردار دلداران شدم

چون جویباری در بهار                                    چون ابر پر باران شدم

 

اینک تو می آیی و من                                     از یاد بردم یاد را

از یاد بردم من دگر                                        از داد تو بیداد را

 

وقتی که پرسی کیستم                                     گویم که من او نیستم

با رفتنت پرپر شد او                                      این رشته از نو ریستم

 

این دل دگر بتخانه نیست                                 دیگر تورا کاشانه نیست

مردی،شکستی در دلم                                    یادت دگر افسانه نیست

 

دیگر مرا یادم مکن                                       اینگونه دلشادم مکن

باور ندارم عشق را                                      با گریه فرهادم مکن

 

اینگونه شد پایان کار                                    من ساده دل،او نابکار

صیاد شد صید عاقبت                                   این است رسم روزگار

 

 

دوستان اینم شعر خودمه

قابل نداره

قبلا چاپ شده

مرسی

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:51  توسط مشکی پوش  | 

ماه من

کاش در مزرع تاریکی شب

جای مه صورت زیبای تو نور افشان بود

تا که می فهمیدی

شب چه زیباست

اگر تاریک است


کاش میدانستم

که چرا؟

همه تاریکی را این همه بد می دانند؟


کاش میدانستی

که چرا؟

قلب من تاریک است؟

همه تاریکی آن از بر توست

تا تو زیبا بنمایی در آن


ولی افسوس نمی خواهی تو

که مرا درک کنی

و همه سعی تو این است مرا

رنگ خود سازی و بی رنگ کنی

پس بمیر ای جانم

تا دلم گور شود

گور همچون تو مهی باشدو پرنور شود


رنگ شب هم زیباست

و در آن تاریکی ست

که نور

فرصت جلوه ی خود می یابد

ماه با آن همه زیبایی خود

زیر تاریکی شب می تابد


من دلم تاریک است

تا تو پیدا باشی

تا بتابی در آن

تا که آنجا باشی


کاش می ماندی و می فهمیدی

که مرا فهمیدن

کار چندانی نیست

که نیاید از تو


ولی افسوس نمی داند ماه

قدر تاریکی را

تا به پایان برسد تاریکی

ماه هم خواهد مرد


ولی افسوس نمی داند او

که همه جلوه و زیبایی خود

همه مدیون شب است

و همین تاریکیست

که نمایانگر زیبایی اوست


و اگر ماه نبود

باز شب پیدا بود


پس بدان

ماه هم می میرد

اسمان رنگ دگر می گیرد

روز پس می آید

و مرا باز نفس می آید


ولی ای کاش تو هم می ماندی

تا در این روز پر از نور

در کنارم بودی

در کنارم بودی و سر می دادیم

شعری از شعر و سرور


کاش در مزرع تاریکی شب

جای مه صورت زیبای تو نور افشان بود

و تو سلطان سیاهی بودی

تا مرا در یابی



این شعر از خودمه

حتما نظر بدین

اگرم جایی استفاده کردین با اسم خودم باشه چون قبلا چاپ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:33  توسط مشکی پوش  | 

عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:25  توسط مشکی پوش  | 

 اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:17  توسط مشکی پوش  | 

خبر

یه وبلاگ جدیدم (به کمک دوستام) داریم را میندازیم.که اس ام اس های توپ عشقولانه رو براتون اونجا می زارم.حتما به اونجام یه سر بزنین. اس ام اس عشقولانه.

آدرسش رو لینک کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:57  توسط مشکی پوش  | 

من بعد یه مدتی که نبودم دوباره برگشتم و می خوام وبلا گمون رو سرو سامون بدم.امیدوارم شمام با متنای قشنگی که برام می فرستین کمکم کنین.

با من همراه باشین.ممنونم ازتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:52  توسط مشکی پوش  | 

آسمان رنگی دیگر داشت .آنچنان که تمام خطهای خیابان محو تماشای آن شده بودند.آسمان از خط پرسید چه دلیلی دارد که این گونه مرا نظاره می کنی؟و به من ابراز عشق!خط نمی توانست حرفی بزند چون هر بار که می خواست دلیلی برای عاشق شدن پیدا کند اتومبیلی به ناگاه از روی آن می گذشت... ولی تو راست می گویی در این دنیا هر چیزی و هر عشقی امکان پذیر است جز عشق من... .

تمام حرفهایت درست است ولی من به این باور رسیده ام که عشق منطق بر نمی دارد چون فلسفه ای دارد فراتر از این حرفها... .

تو آسمان باش و پرواز کن .من هم تنها در خیابان می مانم تا روزی اتومبیل تو از خط افکارم عبور کند.

اینم یه متن قشنگ که مریم برام فرستاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:47  توسط مشکی پوش  | 

هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... ولي اگه دل بستي… هيچ وقت ازش جدا نشو... چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:29  توسط مشکی پوش  | 

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:28  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:42  توسط مشکی پوش  | 

اگه مي دوني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كنه وصداي قلبت آبروت رو به تاراج ميبره ، مهم نيست كه او مال تو باشه ، مهم اينه  كه فقط باشه: زندگي كنه ، لذّت ببره و نفس بكشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:28  توسط مشکی پوش  | 

 آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيستن ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 12:14  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 11:40  توسط مشکی پوش  | 

تو مي‌ميري. منم مي‌ميرم. بعد خاطره‌هامون، اون‌قدر به هم لبخند مي‌زنن تا بميرن. بعد خاطره‌هاي همونا، اون‌قدر به هم ... ... تو شايد خسته شي از مردن، اما من قول ميدم ديگه هيچ‌وقت زنده نشم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:59  توسط مشکی پوش  | 

يه روز عشق از دوستي پرسيد : تفاوت من و تو در چيست ؟ دوستي گفت من ديگران را به سلامي آشنا ميکنم تو به نگاهي ... من آنان را با دروغ جدا ميکنم تو با مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 10:47  توسط مشکی پوش  | 

برای عاشقان

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:2  توسط مشکی پوش  | 

کاش مي شد ا شک را تهد يد کرد             مدت لبخند را تمديد کرد                                               کاش مي شد در ميان لحظه ها                لحظه ي ديدار را نزديک کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 15:46  توسط مشکی پوش  | 

زود باشيد، شايد براي گفتن دوستت دارم يكي دو ثانيه اي بيشتر وقت نداريم، شايد تا ثانيه اي ديگه يكي از ما نباشيم... ميشه غرور رو شكست و با صداي بلند داد زد دوستت دارم به خدا شكستن غرور دردش كمتر از افسوس خوردن

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:12  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:27  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:25  توسط مشکی پوش  | 

 کاش قطره هاي باران مرا هم با خود به زير خاک مي بردند... ولي پاکي ي باران کجا و تن گناه کار من کجا... خسته ام... خسته از گريه هاي بي صدا... خسته از فرياد هاي شکسته در گلو.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:7  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:42  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:40  توسط مشکی پوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:36  توسط مشکی پوش  | 

 

آه ای ابر بهاری مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

این گران باری که بر دل می برم،

خود تو می دانی چه مشکل می برم

هستی ام در پای آن سرمست رفت

اه ای باران دلم از دست رفت

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

سالها آیین من بی خویشی است

حجم کشکولم پر از درویشی است

عاشق شبهای تنهایی منم

انتهای هرچه رسوایی منم

عاشقی در باطن من ذاتی است

طفلکی روح من احساساتی است

بارها با لاله صحبت کرده ام

بارها با ماه خلوت کرده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:48  توسط مشکی پوش  | 

فریاد زد برگرد،امشب وقت رفتن نیست
این منطق جمع است تنها حرفی از من نیست
تاریک روشن،بهتر از تاریک تاریک است
قدری فروتن باش ،این جاده فروتن نیست!
او گفت:حق دارید می دانم،ولی تا کی؟
مدت زمان این شب تاریک،روشن نیست
آن سوی این شب جور دیگر میشود بی شک،
جاده سفر را دوست دارد،جاده دشمن نیست!
ناچارم اینجا با تمام آنچه می گویی ،
جای تو شاید باشد اما جای چون من نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط مشکی پوش  | 

ازاینجا می روم ،عشق تو دیگر تکیه گاهی نیست!

دلم را نیز خواهم برد، تا سیمرغ راهی نیست!

 

و هر کس سد راهم باشد امنیت نخواهد داشت!

که پیش چشم من خورشید هم جز پر کاهی نیست!

 

چرا باید بمانم؟با غم و رنجی که خواهم داشت

چرا؟ وقتی که دیدم دستهایت سر پناهی نیست!

 

تو را می خواستم ، دیگر چه سود آنجا که می بینم،

دل تو با من دلمرده گاهی هست و گاهی نیست!

 

هنوز اندیشه های من به جرم عشق می میرند!

به دنیایی که خواهم رفت عشق من گناهی نیست

 

مپرس از توشه ی من ،هر چه باشد می روم آری

از اینجا می روم عشق تو دیگر تکیه گاهی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:44  توسط مشکی پوش  | 

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی،

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی،

نا گهان چقدر زود

                 دیر می شود..!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:43  توسط مشکی پوش  |